تبليغاتX
عاشقانه ها

عاشقانه ها
عشق در لحظه ای پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان ، این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن  
نويسندگان
از همه اشنا ترم غریبه تر از همه شد
غصه کوچیکه دلم چه ساده یک عالمه شد
از همه اشنا ترم رفتو دیگه منو نخواست
فرصت گفتنم نداد حتی برای التماس
غریبه اشنای من شکستن دل اسونه
 اما این یادت نره  دنیا یجور نمیمونه
یکی نشسته اون بالا درد منو خوب میدونه
یه روز یکی مثل خودت میاد دلتو میشکونه
وقت شکوندن دلم حتی بهم نگاهم نکرد
به هایو هویه گریه هام خندیدو اعتنا نکرد
عکسای یادگاریمو سوزوندو با خودش نبرد
به تنهایی چشماشو بست غصه اشکامو نخورد
غریبه اشنای من شکستن دل اسونه
اما اینو یادت نره دنیا یجور نمیمونه

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 0:46 ] [ محسن ]
اگر غم هاتو از یادت نبردم ولیکن پا به پاهات غصه خوردم اگر بقول تو هیچی نداشتم واست از مهربونی کم نزاشتم
اگرواسه تو دلگرمی نبودم ولی در حد سرگرمی که بودم بی انصافی نکن تغییر کردی منو از زنده بودن سیر کردی ولی باز بتو حسی خاص دارم عزیزم خوب منم احساس دارم از عشقت بی رمق شد تارو پودم منو برگردونو جایی که بودم
پیشم بودی ولی مغرور بودی بهت نزدیک بودم ولی دور بودی ستاره بودی ولی توی شبها سردو سوتو کور بودی بلاهایی سرم اوردی اما بگو من کی شکایت کرده بودم
کی مثل من کنارت پابه پا بود کی با خوبو بد تو زندگی کرد چقدر اسون تو رفتیو ندیدی یکی پشت سرت خون گریه میکرد

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 15:42 ] [ محسن ]
خبری ازت ندارم خیلی بی تاب تو بودم اومدم سراغت اما پر گریه شد وجودم خیلی دلتنگ تو بودم گل مهربونو نازم نمیدونم چرا اینجا یا اصلا چم شده بازم اینهمه قولو قراره اومدم یادت بیارم اما انگار دیگه راهی برا برگشتن ندارم اینجا گل بارونه امشب چقدر این فضا غریبه چرا من هیچی نمیگم چرا میخندم عجیبه اخه مجبورم بخندم  کسی اشکامو نبینه حالا کو تا باورم شه سرنوشت من همینه بنظر میاد که امشب از قلم افتاده باشم ارزوم بود که من امشب پیش تو وایساده باشم چه لباسای قشنگی بهت چقدر عزیزم تو میخندی و من از دور دارم اشکامو میریزم
خوش سلیقم که بودی اره بهتر از من اونه سرتره ازم میدونم اون که میخواستی همونه تازه فهمیدم حسودم دست تو تو دست اونه
ای خدا انگاری اونم نقطه ضعفمو میدونه حالا توو دست تو حلقست دست اون حلقه تو دستات یا من اشتباه میبینم یا دروغ بود تموم حرفات بله رو بگو گل من تو ازم خیری ندیدی ارزوم بود که ببینم تو رختای سفیدی حالا هر دو حلقه داریم تو تو دستت من تو چشمام تو زدی اما من موندم زیر قولت من رو حرفام برو خوشبخت شی عزیزم تو ازم خیری ندیدی ارزوم بود که ببینم تو رختای سفیدی بله رو بگو گل من بگوو شرشو بکن منو زندگی بی تو باورم نمیشه اصلا داره سردم میشه کم کم خیسه  از اشکام لباسم همه گریه هامو کردم اشکیم نمونده واسم میزینم بیرون از اینجا بله رو میگی نباشم میرم بیرونو یه گوشه دست به دامن خدا شم بله رو گفتی تموم شد دیگه این اخر کاره هی میخام بگم مبارک ولی بغضم نمیزاره هق هقم تبریک من بود من باسه تو گریه کردم قطره قطره های اشکو بتو امشب هدیه کردم امشب تو جشنت عزیزم نمیدونی چی کشیدم اما کاش اشکام نبودن تو رو واضح تر میدیدم دیگه چشمام نمیبینه دستمم نمینویسه دلخوشیم همین یه نامست گرچه اینم خیسه خیسه اخرین جمله نامم  این از ته وجودم  برو خوشبخت شی عزیزم خیلی عاشق تو بودم

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 15:41 ] [ محسن ]
raft raaftt bivafa bood

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 14:54 ] [ محسن ]
 خيلي سخته که توي پايیز با غريبي آشنا شي، اما وقتي که بهار شد يه جورايي ازش جدا شی...

 خداوندا چرا دل آفريدي ؟ چرا اين دل را عاشق آفريدي ؟ اگر عاشق شدن جرم و گناه است چرا سيماي زيبا آفريدي ؟

وقتي دهکده اي آتش مي گيرد همه دودش را مي بينند اما وقتي قلبي آتش مي گيرد کسي شعله اش را نمي بيند...

روي ديوار مقابل پنجره‌ات قلبي كشيدم زيبا، تا ارزش عشق هميشه در خاطرت باشد، امروز تو راديدم كه روي قلبم مي‌نوشتی: زباله‌هايتان را در اين محل نگذارید...

 اين روزها انگار باد به گوش آدمها مى رساند ، که چقدر تنهايم ؛ عجيب است همه مى خواهند دوستان خلوتشان را ، با من قسمت کنند ! حتما چشمهايم هر صبح ، به راحتى باران ديشب را ، لو مى دهد ...

 چه ساده با گريستن خويش زنده مي شويم و چه ساده در ميان گريستن مي ميريم و در فاصله ي اين دو به سادگي چه معمايي مي سازيم به نام زندگي...

دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است...

چشمامو وقف تــو کردم، دل به خلوت تــــو بستم ، هم ترانه پس كجايي؟! من كه مردم از جدايـی، دل شكسته و غــريبم، جون ميدم اگـــه نيايی...

[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 15:35 ] [ محسن ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند ما را ز درون خویش غافل کردند انگار کسی به فکر ماهی ها نیست سهراب بیا که آب را گل کردند


معبودم سکوتم را از صدای تنهاییم بدان .. نمیخوانم و نمیگویم چون درونم
هیچ بوده و تو آمدی برایم قصه هایی از عشق سراییدی و به من قصه باران
آموختی میدانی قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم
و تنهایی است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم
و به تو و داشتن تو میبالم تنهاتر از یک برگ با باد شادیها محجورم
درآبهای سرور آور تابستان آرام میرانم
امکانات وب